در دنیای امروز رویداد های عجیبی رخ می دهد که به سختی می توان آن ها را تنها یک اتفاق دانست؛ مسائلی که بیشتر به فصول مرتبط یک سناریو ی تشکیلاتی شباهت دارد تا اتفاقاتی جدا از هم. شاید در نگاه اول این طرز برداشت محکوم به توهم باشد اما حقیقت آنست که گاه،وقایع آنقدر پیچیده هستند که تنها با بررسی موشکافانه می توان از واقعی بودنشان اطمینان حاصل کرد. فراماسونری یکی از همین واقعیت های عجیب اما واقعی است که با وجود عمر طولانی و سابقه سیاهی که در کارنامه دارد، اطلاعات فراوانی از نحوه دقیق عملکرد آن در دست نیست. این تشکیلات سلسله مراتبی به حدی سری است که زمانیکه در ایران به صورت رسمی فعالیت می کرد، آن را «فراموش خانه» یا «خانه ی فراموشان» می نامیدند. شاید بتوان فراماسونری را به یک موجود ماوراء الطبیعی تشبیه کرد که قابل مشاهده نیست اما از روی شواهد و قرائنی می توان به حضورش پی برد. لازم از است که در ابتدا این نکته را در نظر داشته باشیم که در تشخیص ماسون ها نباید دچار افراط شد؛چه اینکه به دلیل تاریک بودن مرز تشخیص در این حوزه، اشتباه امری بسیار محتمل است. بنابراین سعی خواهیم کرد که در عین حقیقت جویی از افتادن به ورطه ی توهم و گمراهی دوری کنیم.

باور رایج بر اینست که فراماسونری میان قرن هفدهم و هجدهم میلادی و در انگلستان متولد شد اما درست آنست که بگوییم تولد آن مربوط به قرن ها قبل از میلاد و در دالان های موحش اهرام مصر بود؛آن زمان که از رابطه ی تفکرات الحادی و جادو،طفلی نامشروع به نام کابالا به دنیا آمد که بعد ها به فراماسونری شهرت یافت. فراعین مصر با استفاده از آیین کابالا بود که خود را خدا می پنداشتند و از همین جا می توان به کفر آمیز بودن این آیین و محصول آن یعنی فراماسونری پی برد. آیین کابالا در حقیقت اسراری بود که تنها کاهنان معابد از آن با خبر بودند که آنها هم غالبا در معابد زندانی بودند. آنها برای پی بردن به رموز کابالا از هیچ جنایتی رویگردان نبوده و حتی آزمایشات خود را بر روی برده های زنده انجام می دادند و در این میان به اکتشافاتی نیز دست می یافتند. شاید بتوان گفت آنها اولین کسانی بودند که اقدم به پیوند اعضای انسان کردند،البته با مقدمه ای غیر انسانی یعنی قطع اعضای افراد زنده! تنها شاهدان این اعمال کابالیستی، برده هایی بودند که کاهنان را یاری می کردند و سرانجام خودشان نیز قربانی یکی از همین تحقیقات می شدند. همزمان با ظهور حضرت موسی(علیه السلام) و فرار پیروان او به سمت قدس، عده ای از همین برده ها نیز همراه او به اورشلیم گریختند. بنابراین تنها وارثان آیین کابالا همین بردگانی بودند که حالا یهودی شده و عده ای نیز آن را با خرافه آمیختند و مدعی شدند که حضرت سليمان(علیه السلام) از كابالا براي تسخير جن و انس در ساختن معبد سلیمان و سایر امور استفاده مي كرده است که در قرآن کریم نیز به این ادعای آنان اشاره شده است. (هم اکنون نیز فراماسون ها،حضرت سلیمان(علیه السلام) را یک ماسون رده بالا-استاد اعظم- می دانند. در حقیقت یکی از اهداف اصلی جریان فکری فراماسونری، احیای دوباره ی معبد سلیمان است؛آنها معتقدند زمانی که معبد سلیمان دوباره از نو ساخته شود و سرزمین های ما بین نیل تا فرات به تصرفشان در بیاید، مسیح یا به قول آنان، مسیح الدجال ظهور می کند و آنها ارباب کل جهان خواهند شد.) بردگانی که حالا گریخته بودند، اسرار کابالا را به صورت کتبی و شفاهی به فرزندان خود آموختند اما به دلیل عذاب هایی که بر سر قوم یهود آمد، این اطلاعات پراکنده شد. به همین خاطر برخی از روحانیون یهودی بر آن شدند تا این اطلاعات را گردآوری کرده و سپس آن را در قدس پنهان کنند...
ادامه مطلب...
از دیدگاه حقوق بین الملل هیچ کس حق ندارد به سفارت یک کشور تعرض کرده و آن را مورد حمله قرار دهد. این امر آن قدر مسلم فرض می شود که نوعی اطلاق احوالی را می توان برای آن قائل شد. به بیان دیگر سفارت خانه ی کشور ها در "همه حال" باید مصون از تعرض باشد و این حاشیه ی امنیت باید برای کارکنان آن سفارت وجود داشته باشد تا با آسودگی خاطر به انجام وظایف خود بپردازند. با فرض برابری این حق برای تمامی کشور ها-که البته در حقوق بین الملل فرضی قریب به محال است- به دنبال پاسخگویی به این سوال مهم و اساسی خواهیم بود که آیا اساسا آنچه قانون است خوب است و یا آنچه که خوب است باید قانون باشد؟! در فرض اول هر آنچه که نام قانون به خود می گیرد باید توسط همه رعایت شده و عدم پایبندی به آن پای ضمانت اجرا را به میان می کشد.حال در نظام حقوق بین الملل که اساسا وجود چیزی به نام ضمانت اجرا در آن محل تردید است وضع به چه شکل خواهد بود؟! گذشته از آن، چه مرجعی وضع کننده ی این قوانین است؟ عرف بین الملل تابع منافع چه کسانی است؟ آیا واقعا در فضای بین الملل همه در برابر قانون برابرند؟! بنابر یک ضرب المثل حقوقی "قانون مانند تار عنکبوتی است که موجودات کوچک به دام آن افتاده و موجودات نیرومند آن را پاره کرده و از آن رد می شوند!" با این اوصاف به نظر می رسد این فرض که هر آنچه قانون است خوب است باب میل کسانی خواهد بود که ابتکار عمل را در دست داشته و می توانند در شرایط نابرابر نظر خود را تحمیل کنند.
در اینجا اشاره به یک مجموعه پروتکل موسوم به پروتکل سری دانشوران یهود-که اکنون در موزه ای در انگلیس نگهداری می شود-چندان خالی از لطف نخواهد بود. در مادۀ ١ از پروتکل٢ این مجموعه آمده است "...حقوقى بنام حقوق بين الملل وضع خواهيم كرد كه جايگزين حقوق ملى كشورها شده و ناظر بر روابط بين ملل باشد همانگونه كه قوانين حقوقى يك كشور، بر روابط افراد آن كشور نظارت دارد." همچنین در مادۀ ١ از پروتکل ٨ این مجموعه گفته می شود"...ضمناً بايد پيچيده ترين واژه هاى حقوقى را از ميان كتب قانونگذارى بيرون بكشيم تا به هنگام داورى و قضا از آنها استفاده كنيم. البته اين واژهها ممكن است ناموجه و غيرعادلانه جلوه كنند ولى براى آنكه چنين وضعى پيش نيايد، بايد از قبل چارهجويى كنيم بدينمعنى که واژههاى پيچيده را در قالب عباراتى زيبا بيان كنيم تا اصولى اخلاقى، عالى، متعالى و معقول جلوه كنند." ...و بالاخره آنچه که ما را از تردید نسبت به ماهیت حقوق بین الملل خارج می کند ماۀ ١٢ پروتکل ١ است که به صراحت بیان می کند: " به اعتقاد ما حق يعنى اعمال زور. واژه ی حق واژهاى ذهنى است كه به هيچ وجه جنبه ی عينيت به خود نمىگيرد، در نظام سياسى ما حق اين چنين تعبير مىشود: هر آنچه را كه مىخواهم به من بده زيرا من از تو قوىترم. نيازى نيست كه ثابت كنم حق از آن كيست ".

بنابراین می توان نتیجه گرفت اطلاق احوالی ای که در مورد مصونیت سفارت خانه ها از تعرض مطرح می شود پشتوانه ای منطقی نداشته و تنها به نفع کشورهایی معلوم الحال و قدرتمند است. در واقع این اطلاقات نابرابر، تنها روند تبدیل شدن دنیا به یک جنگل بزرگ را سرعت می بخشد! اینکه هر کشوری که توانایی جاسوسی در کشورهای دیگر را دارد آزاد است تا هر چه می خواهد بکند و کسی هم در این میان حق ندارد به او متذکر شود که در بالای چشم رعنایتان ابرویی نیز قرار دارد، بیشتر شبیه به نوعی استعمار اطلاعاتی-امنیتی است تا برابری و آزادی کشور ها در عرصه ی بین الملل. البته این نکته را نیز نباید از یاد برد که نفی این اطلاق به هیچ وجه به معنی جواز مطلق برای از بین بردن امنیت سفارت خانه ها نیست بلکه مبین این مطلب است که کشوری که مورد عملیات جاسوسی قرار گرفته و مدارک جاسوسی کشور خاطی را نیز بر ملا کرده است قابل نکوهش نخواهد بود، چرا که این کشور در حقیقت با تصرف سفارت خانه ی مذکور در مقام دفاع مشروع بر آمده است. اما با این همه در مورد کشور ما با وجود اسنادی که به وضوح فعالیت های غیر قانونی ایالات متحدۀ آمریکا را در خاک ایران اثبات می کند،اظهار نظرهای غیرمنصفانه ای صورت می گیرد که نشانگر نابرابری میان کشور ها در دفاع از امنیت خودشان است. این نا برابری زمانی عینیت پیدا می کند که در سال ٢٠٠٧ میلادی سربازان آمریکایی به کنسولگری جمهوری اسلامی ایران در اربیل عراق حمله کرده و ضمن به هم ریختن آنجا در حالی که هیچ مدرکی دال بر فعالیت غیر قانونی دیپلمات های ایرانی نیافتند آنها را ربوده و به مدت ١٢٩٤ روز در بند نگه داشتند. این در حالی است که جمهوری اسلامی ایران دیپلمات های جاسوس آمریکایی را به مدت ٤٤٤ روز در اختیار خود گرفت و زنان و افراد سیاه پوست را نیز با ابتکار عمل خود به کشورشان بازگرداند.
بنابراین جمهوری اسلامی ایران در سیزده آبان ١٣٥٨ نه تنها مرتکب عمل خلاف قانونی نشد بلکه بر اساس همین حقوق بین المللی که کشور های ذی نفوذ و صاحب قدرت پدید آورنده ی آن هستند،از حق خود برای حفظ امنیت ملی اش استفاده کرد. ولی چه سود که در جهان امروز کشور های ذی نفوذ،ذیحق نیز بوده و آنچه به جایی نرسد فریاد کشور های عدالتخواه است.

پس از انتخابات بسیاری از اعتقادات و رفتارها در فهرست روشنفکري درج شد،اينکه بي دليل صحبت کني،به زمين و زمان ايراد بگيري،هر چيزي را که خواستي زير سوال ببري و در نهايت هم بشود البينة علي المتهم! يکي از اين به اصطلاح "با کلاسي ها" قبول نداشتن ولايت فقيه شد،آن هم به اين بهانه که اگر يک نفر در راس امور باشد در هر صورت مخالف دموکراسي خواهد بود و ديگر جامعه رو به فنا خواهد رفت...البته زمان به خوبي ثابت کرد که اين جماعت حتي در نوشتن دموکراسي هم دچار مشکل هستند و تنها آن را دستاويزي کرده اند تا در عرصه ي سيمرغ براي خود آبرويي دست و پا کنند...جان کلام اينکه در باب اثبات ولايت فقيه دلايل زيادي مطرح شده است اما شايد ساده ترين راه براي اثبات اين امر رجوع به تاريخ باشد،تاريخي که در فقه از آن به عنوان سيره و سنت ياد مي شود. در طول غيبت صغري که مدت آن تنها شصت و نه سال بود،چهار نفر به عنوان نائب امام در ميان مردم وجود داشتند تا ارتباط امام(عليه السلام) با مردم بر قرار باشد. حال چگونه مي توان تصور کرد که با گذشت اين همه سال از شروع غيبت کبري که شرايط به مراتب سخت تر و پيچيده تر از آن مدت کوتاه شده است،نيازي به وجود نائب نباشد!با رجوع به احادیث و کنار هم قرار دادن دو حدیث نیز لزوم ولایت فقیه به خوبی تبیین می شود:
۱) امام باقر(علیه السلام) فرمودند اسلام بر پنج پایه ی ولایت،نماز،زکات،روزه و حج بنا شده است و در روز غدیر بر چیزی به اندازه ی ولایت تاکید نشد!۱
۲) امام صادق(علیه السلام) فرمودند خداوند پنج چیز را بر مردم واجب کرد که در چهار مورد آن اجازه ی ترخیص داد و در یکی رخصت نداد!...پس در چهار مورد مثل شکسته بودن نماز مسافر...ندادن زکات برای کسی که مالش به نصاب نرسیده باشد...عدم وجوب حج برای غیر مستطیع...و روزه برای مسافر[اجازه ترخیص داد]...اما ولایت در هیچ حالی تعطیل بردار نیست،ترک آن چهار مورد احتمال دارد منجر به کفر و جاودانگی در آتش نشود بر خلاف ولایت که ترک آن کفر است!۲
حال که اصل ولایت به هیچ وجه قابل چشم پوشی نیست و امام معصوم زمان هم غائب از دیدگان است و نمی توان مستقیما از ولایت او پیروی کرد چگونه می توان قبول کرد که ولایت فقیه اصلی خودساخته باشد و لزوم فقهی و دینی نداشته باشد! متاسفانه بعضا می شنویم که ولایت فقیه را امام خمینی(ره) در دین وارد کرد و اساسا نیازی به چنین چیزی نیست و اصلا تا وقتی دموکراسی هست چرا ولایت فقیه!...به هر حال هرقدر هم که صغری و کبری منطقی کنار هم چیده شود باز هم دهان صغری و کبری بسته نمی شود چرا که:متاع کفر و دین بی مشتری نیست گروهی آن،گروهی این پسندند!
1 - الكافى ج 2 ص 21
2 - الكافى ج 2 ص 22
عبد الکریم سروش معتقد است که خداوند مفهوم قرآن را به پیامبر وحی کرد اما مضمون آن را پیامبر خودش به مردم ابلاغ کرد. به عبارت دیگر الفاظی که در قرآن به کار برده شده است همان الفاظی نیست که خداوند بر پیامبر نازل کرده است بلکه مفهوم قرآن الهی و مضمونش بشری است. نتیجه ی این نظر آنست که این کتاب به دلیل اینکه الفاظش از ناحیه ی بشر وضع شده، است،پس اعتباری به انطباق آن با مفاهیم الهی نیست و در قرآن جای شک وجود دارد.حتی در صورت قبول این فرضیه این مسئله را نمی توان انکار کرد که استعمال الفاظ بشری برای انتقال مفاهیم الهی حتی اگر تغییراتی در مفهوم ایجاد کند، این تغییرات به حدی نیست که سالبه بودن و یا موجبه بودن مفاهیم را معکوس کند. یعنی به حدی نخواهد بود که مفهوم الهی "هست" باشد اما لفظ بشر مفهوم آنرا به "نیست" تغییر دهد. با این مقدمه ی مختصر به بررسی دلایلی می پردازیم که دقت در آنها به کلی این نظریه را به نظریه ای مردود تبدیل می کند.

همانطور که گفته شد طبق این نظریه راه ورود شبهه و شک در قرآن بسته نبوده و ممکن است در برخی موارد مفاهیم مخدوش شده باشند و ما نتوانیم به مقصود خداوند پی ببریم. اکنون اگر به آیه ی شریفه ی "ذلک الکتاب لا ریب فیه" توجه کنیم، خواهیم دید که هم مفهوم و هم منطوق این آیه به وضوح وجود شک و شبهه در قرآن را نفی می کند. همچنین در قرآن کریم آیات متعددی وجود دارد که دلالت بر آن دارد که کتابی که در دست ما به عنوان قرآن قرار دارد از هر لحاظ،چه مفهوم و چه مضمون، از ناحیه خداوند صادر شده و چیزی غیر از آن نیست. برای مثال در آیه شریفه ی " إن هو الّا وحیٌ یوحی " لفظ "هُو" اشاره به کتاب دارد و هرگونه سرچشمه ی بشری را از این کتاب نفی می کند. با این اوصاف اگر بخواهیم همچنان نظریه ی سروش را به عنوان نظریه ای صحیح قلمداد کنیم باید این نتیجه را نیز بپذیریم که خداوند-نعوذ بالله- به پیامبر گفت که برو به بندگان من بگو در این کتاب شکی نیست در حالی که چون الفاظ را خودت وضع می کنی این کتاب پر از شک است! در واقع حتی اگر لفظ آیه ی مربوطه را پیامبر تدوین کرده باشد ولی مفهوم آن از سوی خداوند صادر شده باشد چون-همانطور که گفته شد- لفظ، موجبه بودن مفهوم را به سالبه تبدیل نمی کند پس راهی جز این نمی ماند که بگوییم خداوند-نعوذ بالله- دروغگوست!! که این نتیجه تمامی ادعاهای سروش را در مورد شریعت زیر سوال می برد چرا که او با این تئوری اساسا خدا را قبول نخواهد داشت که حال بخواهد در مورد شریعت آن خدا نظریه پردازی هم بکند!

چند روزی است که خبر هایی مبنی بر تحویل چند فروند هواپیمای بوئینگ از سوی آمریکا و از طریق کشور ونزوئلا به ایران مطرح شده است. در روزهای اول این خبر نه تایید می شد و نه پاسخ شفافی از سوی وزیر راه و ترابری مبنی بر تکذیب این خبر شنیده می شد. امروز نیز اگرچه به صورت ضمنی این خبر تکذیب شد اما شواهد و شنیده هایی که وجود دارد ما را از قبول این تکذیب ها بر حذر می دارد...اما در هر صورت آنچه که قطعی است تمایل زاید الوصف آمریکا و متحدان او از جمله مصر! برای مذاکره با ایران است. این مسئله آنقدر روشن است که برخی گفتگوی احمدی نژاد و اوباما در حاشیه ی نشست مهر ماه سران کشورها در سازمان ملل را محتمل می دانند. پر واضح است که مقامات ایرانی با گذشت سی سال از این قطع رابطه و پس از تحمل تحریم ها و دشمنی های بسیار،به سادگی دست در دست آمریکا نخواهد گذاشت، اما...در این شرایط این سوال پیش می آید که آیا اساسا با آرمان هایی که ما داریم می توانیم با کشوری مانند آمریکا رابطه داشته باشیم؟! آیا کشوری که مهد فراماسونری است می تواند با ایران ضد استکباری مراوده داشته باشد؟ آیا حقیقت جز این است که سلام گرگ،طمع کارانه و توبه ی او مرگ است؟! واقعیت آنست که رابطه ی جمهوری اسلامی ایران با کشوری که به درستی از سوی امام خمینی(ره) شیطان بزرگ نامیده شد،جمع نقیضین است. برخی تصور می کنند چون امام خمینی یک فقیه و عالم دینی بود به آمریکا لقب شیطان داد، اما این امر نشان از شناخت بالای امام خمینی از ماسونی بودن نظام آمریکا دارد. صحبت از فراماسونری و نظام امریکا از حوصله ی این مطلب خارج است اما باید توجه داشت که ما اکنون کشوری قدرتمند در عرصه ی جهانی شده ایم و روی آوردن آمریکا به ما، بیش از آنکه مایه ی خوشحالی باشد،زنگ خطری است تا داشته های خود را فدای شهوت رابطه با آمریکا نکنیم...
حدودا دو هفته است که مسئله ی معرفی سه زن برای تصدی بالاترین پست سه وزارتخانه مطرح شده است.از همان اولین روزهایی که این اسامی از سوی رئیس جمهور اعلام شد،اقبال ها و واکنش های فراوانی نسبت به آن صورت گرفت. اقبال هایی از این دست که این اقدام رئیس جمهور گامی نو در جهت "عزت" بخشی به زنان است!! و یا واکنشی مثل این:"قحط الرجال نیست که زنان وزیر شوند...حضور زنان به عنوان وزیر شبهه شرعی دارد"! اینکه آیا واقعا انتخاب زنان به عنوان وزیر به معنای ارتقای جایگاه زن در جامعه است مسئله ای است که جای تامل دارد اما تنها همین را میگویم که این زنان در صورت اعتماد نمایندگان قرار است به عنوان یک رجل سیاسی در معنای عام فعالیت کنند نه صرفا یک وزیر زن! همچنین در مورد وجود شبهه ی شرعی برای وزارت زنان به نظر می رسد این اظهار نظرات ریشه در برخی تند روی هایی دارد که پشتوانه ی تعصبی آن بیشتر از جنبه ی منطقی اش است؛چرا که در صورت وجود،چنین شبهه ای تنها متوجه وزارت نخواهد بود بلکه شامل تمام معاونت ها و ریاست ها و... نیز می شود. اما در این میان شاید مهمترین ایرادی که به انتخاب وزرای زن وارد می شود آنست که زنان توانایی اداره ی وزارتخانه ها را ندارند و باعث به هم ریختگی یا به تعبیر عامیانه "خرابکاری" در سیستم اداره ی کشور می شوند.

در اینجا جدای از آنکه این حرف برای دلسوزی جامعه است یا سوزاندن دل دولت،به بررسی صحت و سقم این ادعا از نظر ساختاری می پردازیم. بنابر اصل۸۷ قانون اساسی، وزرا پیش از هرگونه اقدام در دولت باید از مجلس رای اعتماد بگیرند و طبق اصل ۸۸ و ۸۹ قانون اساسی در صورت خواست مجلس، وزرا برای پاسخ به سوالات نمایندگان و یا دفاع در برابر استیضاح باید در مجلس حاضر شده و به سوالات نمایندگان پاسخگو باشند. بنابراین یک وزیر برای تولد و مرگ سیاسی خود نیازمند رای اعتماد مجلس بوده و حتی در حین حیات سیاسی اش نیز همواره در معرض سوالات و به اصطلاح "سین-جیم" های نمایندگان قرار دارد! اما رئیس یک سازمان مانند سازمان محیط زیست که چند سالی است محل رفت و آمد مدیران زن به عنوان رئیس سازمان است،نه برای شروع فعالیت خود نیاز به رای اعتماد مجلس دارد و نه اینکه نمایندگان می توانند او را استیضاح کنند. از طرف دیگر یک سازمان از نظر ساختاری تفاوت چندانی با یک وزارتخانه نمی کند و حتی بنا به نظر نمایندگان تبدیل به یک وزارتخانه می شود؛مانند مسئله ی تبدیل بنیاد شهید به وزارت یا الحاق سازمان ملي جوانان به وزارت ورزش! که مدتی قبل در مجلس مطرح شده بود. با این اوصاف اگر قرار باشد زنی در عرصه ی مدیریت دولتی موجب اختلال و بی نظمی شود،مسلما آن عرصه یک وزارتخانه نخواهد بود! بلکه این زمینه برای سازمان های دولتی به دلیل پاسخگو نبودن و عدم مسئولیت در برابر مجلس،فراهم تر است. بنابراین این سوال مطرح می شود که آیا تنها مشکلی که برای انتخاب این زنان وجود دارد عنوان "وزارتخانه" برای محل فعالیت آنهاست؟! آیا اگر این نام به "سازمان" تغییر پیدا می کرد و پاسخگویی در برابر مجلس نیز از بین می رفت مسئله حل می شد؟
سایتهایی که به این مطلب لینک داده اند:

چند روز قبل می خواستم این مطالب را بنویسم اما پشیمان شدم...اما حالا نه! مدتی قبل که آقای یوسف صانعی به شایعه ی مخدوش بودن اعترافات مطروحه در دادگاه دامن زد عدالتش زائل شده بود اما ظاهرا ایشان اصرار زیادی بر بردن آبروی خویش دارند. او که در حال حاضر نسبت "حرام زادگی" به رئیس جمهور داده است باید بداند که مستحق حد شرعی است...حد قذف...شلاق!نمی خواهم بیشتر از این مسئله را طولانی کنم...خلاصه ی کلام اینکه این آقا از عدالت خارج شده و دیگر نمی توان از او تقلید کرد!چقدر آدمها راحت خود را بازیچه می کنند...
لينك خبر به همراه فیلم اظهارات یوسف صانعی(لینک به روز شد)

گاهی اوقات برخی مسائل سال ها مسکوت می ماند اما ناگهان تبدیل به فریادی می شود که گوش خیلی ها را کر می کند...چند روزی است که ماجرای دکتر سید حسن آیت،از نمایندگان مجلس در زمان دولت شهید رجایی،در صفحات خبری خودنمایی می کند،ماجرایی که پس از سالها اما درست سر بزنگاه مطرح شده...میرحسین موسوی می خواست برای تصدی پست وزارت امور خارجه از مجلس رای اعتماد بگیرد،دکتر آیت به عنوان یکی از مخالفین وی پشت تریبون می رود و ایشان را به علت حمایت های بی دریغ از سیاست های مصدق مورد انتقاد قرار می دهد،مصدقی که امام خمینی در موردش گفت:"مصدق به اسلام سیلی زد،مصدق مسلم نبود" ایشان با اشاره به حمایت مصدق از روزنامه ای که تصاویر آیت الله کاشانی را به شکل سگ و مار و عقرب می کشید،از موسوی این سوال را پرسید که او کدامین مصدق را قبول دارد؟این مصدق را؟!! میرحسین موسوی که پیش از آن مقاله ای را در روزنامه ی جمهوری اسلامی تحت عنوان "مصدق،فرزند رشید خلق(واژه ی محبوب منافقین و مجاهدین خلق)!"به چاپ رسانده بود،در قبال این انتقادات عکس العملی آشنا از خود نشان می دهد و می گوید مسئله مربوط به سال ها پیش است و نباید مطرح شود! این پاسخی بود که در انتخابات اخیر هم برای بستن دهان کسانی که به استعفای ننگین موسوی ایراد وارد می کردند داده می شد...! به هر حال ایشان رای اعتماد را از مجلس گرفت،اما مدتی بعد دکتر آیت که هنگام مخالفتش با انتخاب موسوی برای وزارت،از مطرح کردن برخی مسائل خودداری کرده بود،درخواست استیضاح او را می کند! اما...یک روز صبح وقتی دکتر سید حسن آیت مدارک خود را برای استیضاح موسوی در دست داشت،با شلیک شصت! گلوله ترور می شود،مدارک به سرقت می رود و وزیر امور خارجه استیضاح نمی شود...و امروز وزیر امور خارجه ی استیضاح نشده ی دهه ی شصت کاری کرده که دنیا سی سال است از انجام آن عاجز است،او واقعا قدرتمند است که توانسته یک ماهه ایران را به وضع فعلی در آورد! اما،انجام این کار از عهده ی یک آماتور خارج است،گاهی اوقات کیفیت صحنه ی جرم بیانگر شناسنامه ی حرفه ای مرتکب آن است...برای شتر دزد شدن ابتدا باید تخم مرغ ها را کش رفت!
لینک های مرتبط: ۱)توهم مچ گیری روزنامه ی جمهوری اسلامی
۲) روز ترور آيت، شهيد باهنر از مجلس رأي اعتماد گرفت

پس از دادگاه هفته ی گذشته که منجر به هراسان شدن چهره های خواص همیشه آرام شد،تلاش گسترده ای برای مخدوش جلوه دادن اعترافات مطروحه در دادگاه صورت گرفت و آنچه که بیش از همه روی آن مانور داده شد این پرسش بود که چرا این افراد به جای دفاع از خود به اعتراف پرداختند...امروز مقاله ای از روزنامه ی اعتماد ملی خواندم که نویسنده اش علیرغم صغری و کبری های دقیق و منطقی به گونه ای عجیب،نتیجه ای غیر منطقی اما کاملا حرفه ای گرفته بود! او مسئله را با طرح شرایط صحت اعتراف و اینکه اساسا اعتراف و اقرار به چه چیزی اطلاق می شود آغاز کرده بود اما در پایان با بیان اینکه اعترافات دادگاه مورد نظر شرایط مذکور را دارا نیست نتیجه گرفته بود که این اعترافات از نظر حقوقی قابل استناد نیست...به همین سادگی! جالب است که دوستان حقوقدان هم به همین دست مطالب استناد می کنند! آیا می توان به همین سادگی و با طرح مطالب تند و ساختن چند جوک،اعترافاتی اینچنین تکان دهنده را زیر سوال برد؟! و یا بر فرض که این ادعا صحیح باشد،آیا نباید ثابت شود؟آیا این افراد نمی دانند که البینة علی المدعی! بر خلاف تصوری که برخی دارند اثبات صحت این اعترافات بسیار ساده تر است تا بهانه تراشی برای ایراد خدشه به آنها!بهترین دلیل برای صحت این اعترافات زنده بودن شخص آقای عطریان فر است.همانطور که ایشان در دادگاه گفتند اما کسی به آن توجه نکرد،آقای عطریانفر قبل از انقلاب در زندان بوده و شکنجه های بسیاری شده است،شکنجه هایی که روح را شکسته و جسم را تبدیل به لاشه می کرده است.با این وجود ایشان لب به اعتراف نگشوده...بنابراین تنها راه گرفتن اعتراف از ایشان با شکنجه،کشتن ایشان است!اما عطریانفر زنده است پس شکنجه نشده...به همین سادگی! آیا این عجیب نیست که افراد نامبرده در این اعترافات به جای دفاع از خود،ژورنالیست ها و فداییان هم حزبی خود را جلو فرستاده تا آنها با طرح شبهه مسئله را لوث کنند و مردم را نسبت به سیستم قضایی بی اعتماد؟!آیا واقعا این چهره های بزرگ توانایی زدودن تهمت! را از خود ندارند،حتی با یک بیانیه ی خشک و خالی! آیا مردمی که این حرف ها را در ذهن می پرورانند احساس نمی کنند کاسه ی سرشان کمی داغ تر از آشی است که نذر نجات اصلاحات شده است؟ البته که این حرف ها اکثرا توسط اصلاحیونی مطرح می شود که دوست ندارند از این خواب شیرین بیدار شوند و صد البته که خواب زده را نمی توان بیدار کرد!
وز کردۀ خود کمی پشیمان هستیم
اصلیت ما را تو اگر می پرسی
از کوفه ولی مقیم تهران هستیم!
ما لشگری از سلاح روسی داریم
در دوز و کلک رگ ونوسی داریم
هر جمعه که شد بیا که ما منتظریم
این هفته فقط نیا عروسی داریم
از جور زمانه ما شکایت داریم
اندازۀ کوه و صخره حاجت داریم
ما مشکلمان گرانی و بیکاریست
آقا به نبودنت که عادت داریم...
ما قیمت روز ارز را می دانیم
معیار بهای بورس در تهرانیم
فعلا دو سه روزیست هوا پس شده است
هر روز دعای عهد را می خوانیم
صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگو
از خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگو
آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...
ار آنچه که ما دوست نداریم نگو!

